السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
536
تفسير الميزان ( فارسي )
بازويم را نمىكردم . در اين حال يكى به ديگرى گفت بخوابانش و او بدون فشار و يا كشيدن مرا خوابانيد ، پس يكى به ديگرى گفت : سينه اش را بشكاف ، پس آن ديگرى سينهام را گرفت آن را شكافت ، و تا آنجا كه خودم مىديدم خونى و دردى مشاهده نكردم ، پس آن ديگرى به وى گفت : كينه و حسد را در آور ، و او چيزى به شكل لخته خون در آورده بيرون انداخت ، باز آن ديگرى گفت رافت و رحمت را در جاى آن بگذار ، و او چيزى به شكل نقره در همانجاى دلم گذاشت ، آن گاه انگشت ابهام دست راستم را تكان داد و گفت برو به سلامت . من برگشتم در حالى كه احساس كردم كه نسبت به اطفال رقت ، و نسبت به بزرگسالان رحمت داشتم « 1 » . مؤلف : و در نقل بعضى از ناقلان - از قبيل نقلى كه در روح المعانى آمده - كه : « من ده ساله بودم » بجاى « بيست سال و چند ماه » « 2 » . و در بعضى « 3 » روايات آمده كه اين قصه در هنگام نزول سوره « اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ . . . » واقع شده كه آن جناب چهلساله بوده . و در بعضى « 4 » ديگر نظير آنچه در صحيح بخارى « 5 » و مسلم و ترمذى و نسايى نقل شده آمده كه اين قصه در شب معراج اتفاق افتاده . و به هر حال بدون اشكال اين قصه جنبه تمثيل دارد ، و دانشمندان اسلامى بحثهايى طولانى پيرامون مفاد اين روايات كردهاند كه همه اين بحثها بر اساس اين پندار است كه جريان يك جريان مادى و يك برخورد مادى بوده ، و به همين جهت وجوهى را ذكر كردهاند كه چون اصل و اساس بحث باطل بود از نقل آن وجوه خوددارى كرديم . و در همان كتاب است كه ابو يعلى ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابى حاتم ، ابن حبان ، ابن مردويه ، و ابو نعيم ( در كتاب دلائل ) ، همگى از ابى سعيد خدرى از رسول خدا ( ص ) روايت كردهاند كه فرمود : جبرئيل نزد من آمد و گفت : پروردگارت مىفرمايد : هيچ مىدانى چگونه نامت را بلند آواز كردم ؟ عرضه داشتم خدا بهتر مىداند . گفت پروردگارت مىفرمايد : از اين راه كه هر وقت نام من برده شود نامت با نام من ذكر شود « 6 » .
--> ( 1 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 363 . ( 2 و 3 و 4 و 5 ) روح المعانى ، ج 30 ، ص 167 به نقل از كتب مذكور . ( 6 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 364 .